الشهيد الثاني (مترجم: مجد الادباء خراسانى)

80

مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى)

احتساب مرا براى او و فضل خود را براى من بيفزاى ؛ به درستى كه رغبت من از دنيا و آخرت به سوى توست » . از او سؤال شد كه ذر با تو چگونه مىزيست ؟ گفت : شب هرگز با او به راهى نرفتم جز اينكه در پيش روى من رفتى و روز هرگز با او حركت نكردم جز اين كه در قفاى من سير نمودى و هرگز به بامى بر نيامد كه من در زير سقف آن باشم « 1 » . قومى از بنى عبس بر بعضى از خلفا وارد شدند و در ميان ايشان مردى كور بود . خليفه از سبب كورى او سؤال نمود . گفت : در بطن وادى فرود آمده بوديم و همانا در بنى - عبس ، كسى كه در مكنت و مال بر من فزونى داشته باشد نبود . بناگاه بارانى شديد شبانه باريدن گرفت و سيلى عظيم روى آورد و آنچه از مال و عيال و احشام و اغنام داشتم فرا گرفت و همه را هلاك نمود . سواى كودكى كه تازه متولد شده بود و شترى كه صعب و سركش بود و از من فرار كرد . طفل را بر زمين گذاشتم و به عقب شتر رفتم ، چندانى نرفته بودم كه صيحهء كودك به گوشم رسيد ، برگشتم و سبعى ديدم كه شكم كودك را دريده و او را طعمهء خود كرده است . خود را به شتر رساندم كه او را به تمكين در آورم ، لگد به رويم افكند و در هم شكست و چشم من كور شد و صبح كردم در حالى كه نه مال داشتم و نه عيال و نه فرزند و نه چشم . مترجم گويد در اين موقع اتفاقا به تاريخ قاضى ابن خلكان مرورى شد و ترجمهء عروة بن الزبير از فقهاى سبعهء مدينه به نظر در آمد و ربطى تمام با قصهء شيخ داشت ، لهذا نقل و ضميمه مىنمايد . چنان آورده است كه عروه به شام آمد و بر وليد بن عبد الملك اموى وارد شد و پسرش محمد با او همراه بود . محمد به اصطبل اسبان در آمد و اسبى توسن ، لگدى بر او انداخت كه فورا قالب از جان شيرين بپرداخت و مرض شقاقلوس پاى عروه را فرا گرفت و او از طاعات عاديه خود باز نماند . وليد گفت : جزو فاسد را به قطع رضا دهد . رضا نداد ، مرض سرايت به ساق كرد و وليد تأكيد نموده گفت : بدنت را فاسد خواهد كرد ، اجازت داد و پاى او را به ارّه از ساق جدا كردند و پيرمرد بود و آهى بر نياورد و كسى او را نگاه نداشت و اين آيهء كريمه بر زبان راند : لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا

--> ( 1 ) قسمتى از اين حكايت را مبرّد در كتاب خود الكامل 1 : 140 آورده است .